کد خبر : ۲۲۲۵۹۹ تاریخ خبر: ۱۳۹۶/۱۰/۰۳ ساعت ۰۸:۲۹

حکایتی آموزنده
فرمانروای نادان و ابلیس مشاور!

مشاور به فرمانروا گفت: تا زنده هستی این مارها با تو خواهند بود و اگر مغز گوسفند به آنها نرسند تو را خواهند خورد، پس باید دامداری بزرگی احداث کنیم که کفاف مارهای تو را بدهد.

 فرمانروای نادان و ابلیس مشاور!

در افسانه ها آورده اند، روزگاری فرمانروای بی مهر و محبت بنام "طمّاع" که بسیار سبک سر و ناپاک بود برمردم منطقه ای از ایران حکومت میکرد.
او دارای اسبان سیاه بسیار زمینهای کشاورزی فراوان و درآمد سرشاری به سبب آنها بود.

بامداد روزی از روزها، شیطان به صورت مردی نیک خواه و خدمتگذار  نزد فرمانروا آمد و بعد از هم کلامی و چرب زبانی، فرمانروا را متقاعد کرد که او را به سمت مشاورت و وزارت دربار خود درآورد که فرمانروا غاقل از نیت شوم او فریب خورد و پذیرفت.

آن ابلیس که با گذشت زمان همه کاره شاه شد، با زیرکی و حیله گری کلیه امور قصر را بدست گرفت، از امور لشکری تا برنامه های عمرانی و خزانه داری را مدیریت می کرد.
وی با فریب فرمانروا و مردم آن دیار، خود را بصورت مردی خردمند و دانا درآورده بود و با قدرت شیطانی خود به ظاهر کارهایی می کرد که تا آن زمان از دست کسی ساخته نبود ولی در اصل ماجرا کلیت کارهای ظاهرا انجام داده اش در باطن پوچ و باطل بود.
روزی فرمانروا برای جبران به اصطلاح زحمت مشاور شیطانی اش رو به وی گفت: کاری هست که از دست من برای تو بر آید که به پاس خدماتت انجام دهم؟ ابلیس گفت: " من چیزی از مال دنیا برای خودم نمی خواهم، ولی اگر حمل بر بی ادبی به ساحت ملوکانه فرمانروا نباشد دوست دارم شانه های شما را به رسم عشق و دوستی ببوسم".

 فرمانروا که غرق تکبر و فریفته این ابلیس بودگفت: این خواسته تو را اجابت میکنم.
به محض این که آن ابلیس شانه های فرمانروا را بوسید از جای بوسه ی او دو مار وحشتناک روئید.

فرمانروا که به سبب این بلای شیطانی درد زیادی را متحمل می شد، مدام طبیبان های مختلفی را  طلب می کرد، اما در زمینه درمان این بلا کاری از پیش نمی برد و روز به روز درد او بیشتر میشد و هر بار که مارها را می بریدند بلافاصله مار دیگری بر روی شانه ی او پدیدار می شد تا اینکه روزی از روزها همان مشاور ابلیسی در هیبت طبیبی به بالین فرمانروا آمد و با دیدن وضعیت او حیله دیگری را ساز کرد و خطاب به فرمانروا گفت: دوای درد تو پیش من است.

قبل از هر چیز برای اجرت طبابت من 80 جریب زمین به من و 70 جریب زمین به دامادم بدهید و کلیه امورات  فرمانروایی با من و خانواده من باشد و هر کس را که گفتم به بند کشی و یا گردن بزنی، فرمانروا که درد امان او را بریده بود درخواست ابلیس را پذیرفت.

مشاور ابلیسی دیروز و طبیب شیطانی امروز خطاب به فرمانروا گفت: این مارها تا زمانیکه زنده هستی با تو خواهند بود و برای التیام دردت باید برای غذا به مارها مغز گوسفند بدهی و اگر اینکار را انجام ندهی در زمان کوتاهی تو را طعمه خود خواهند کرد، پس باید دامداری بزرگی احداث کنیم که کفاف خوراک مارها را بدهد.
فرمانروا دستور داد از پول خزانه برداشت و به ابلیس داده شود تا دامداری بزرگی درست کند!

سالهای پر درد وپر تنشی بر این منوال گذشت تا بالاخره مردم علیه طماع و ابلیس مشاور قیام کردند و آنها را به سزای اعمالشان رساندند.

نتیجه گیری داستان:

  • هرگز تن به فرمانروایی که از دیار و کیش و آیین شمایان نیست ندهید.
  • هرگز بخاطر پول و مقام و ثروت به مردم ظلم نکرده و به همکیشان وبه هم هموطنان خود خیانت نکنید.
  • هر کاری ناشایستی که انجام دهیم علاوه بر جزای اخروی ، مکافات دنیوی نیز دارد. پس از مکافات عمل غافل مشو.

 

برچسب ها: حکایت طماع طماع مار بدوش حکایت آموزنده طماع ماربدوش ابلیس مشاور