کد خبر : ۲۲۱۹۶۲ تاریخ خبر: ۱۳۹۵/۱۰/۱۸ ساعت ۰۲:۴۳

تحلیل جهان‌بینی پوتین از زاویه‌ای دیگر؛
فنون ژئوپلیتیک استاد جودوی اوراسیایی/ آیا پوتین می‌خواهد یک رهبر انقلابی باشد؟ + تصاویر

جودو بسیار بیشتر از یک ورزش صرف برای پوتین است. جودو عمیقا او را تغییر داده است. ورزش پوتین به او خلق و خویی بخشید که با جهان بینی او هماهنگ است. روند حساب شده‌ی تصمیم گیری در شخصیت پوتین، اکنون در خدمت پیگیری یک پروژه ژئوپلیتیک درازمدت است.

 فنون ژئوپلیتیک استاد جودوی اوراسیایی/ آیا پوتین می‌خواهد یک رهبر انقلابی باشد؟ + تصاویر

داستان روسیه امروز، عمدتا داستان ولادیمیر پوتین است و این داستان، نه کوتاه و نه ساده است- و حتی به پایان خود نزدیک هم نیست.برخلاف داستان نسبتا رایجی که وجود دارد و خود پوتین هم به آن پر و بال می دهد، تصمیمات کلیدی که این داستان را شکل داده و خواهد داد، برآمده از یک منظور خاص، یا ناشی از خشم، زبان گزنده یا کج خلقی شخصی نیست.

 

این اصولا روش «شخصی» پوتین نیست. او عاشق ورزش «جودو» است، یک «جودوکا». هر جور که نگاه کنیم، از جمله از زاویه دید خود پوتین، جودو بسیار بیشتر از یک ورزش صرف برای اوست. جودو عمیقا او را تغییر داده است.

 

 

 

 

این ورزش یک پسر لوس، یک نوجوان آشوب گر، یک دانش آموز شیطان، یک بچه تخسِ محلات فقیرنشین لنینگراد را به یک انسان قاطع و سخت کوش تبدیل کرد.

پوتین قهرمان جودوی لنینگراد بود. حریفان تمرینی قدیمی او هنوز جزو نزدیک ترین یاران او هستند. او در کسوت رییس جمهور، برای شرکت در مراسم خاکسپاری استاد قدیمی جودوی خود به سن پترزبورگ رفت.

 

 

 

در جودو کم پیش می آید که حریف خود را ضربه فنی کنید و با امتیاز «ایپون»(10 امتیاز) مسابقه را تمام کنید. بلکه معمولا شما با جمع آوری امتیازات خرد و به کارگیری مجموعه ای از حرکات موثر، با امتیازات وازاری، یوکو و کوکا بر حریف پیروز می شوید. شما همچون یک شاهین، حریف را زیر نظر می گیرید تا به موقع تعادل او را بر هم بزنید و سپس با یک حرکت صاعقه وار از او امتیاز بگیرید.

 

هر مکثی، تنها مقدمه ای بر یک حمله است. ورزش پوتین به او خلق و خویی بخشید که با جهان بینی او هماهنگ است. روند حساب شده‌ی تصمیم گیری در شخصیت پوتین، اکنون در خدمت پیگیری یک پروژه ژئوپلیتیک درازمدت است، یک ماموریت تاریخی شخصی که او برای خود در نظر گرفته است، یک ضرورت سیاسی عاجل برای بقای حکومت او.

 

به موقعیت روسیه روی نقشه بنگرید: نه کاملا اروپایی و نه کاملا آسیایی، بلکه جایی در میانه آن ها. اما مساله فقط جغرافیای خاص نیست؛ یک تمدن مجزّا، به هم پیوسته با یک اتحاد رازآمیز- زبانی، فرهنگی، دینی- و عمیقا متمایز از اروپا و ارزش های آن.

از هر لحاظ، روسیه موجودیتی مجزّاست. گرچه مرزهایی که روسیه‌ی اوراسیایی را از اروپا جدا می کند، چندان محسوس نیست، ولی این مرزها واقعی، جاودانه و نفوذناپذیر است- روسیه یک نوع حوضه تمدنی است، یک آبشخور تمدنی. و علی رغم تلاش های احمقانه‌ی گاه به گاه از سوی این و آن برای نفوذ یا جابه جایی آن، این مرزها هر از چندی دوباره احیاء می شوند و خود را به رخ می کشند- که البته معمولا این روند با نبرد، خون و تراژدی همراه است.

 

طبق این روایت، روسیه همواره قربانی می شود، در حالی که به لحاظ اخلاقی برتر از ستم کنندگان بر خویش است، روسیه قهرمانانه می ایستد و در نهایت پیروز خواهد بود. در این روند، روسیه همواره منجی اروپا هم بوده است: از دست مغول ها، ناپلئون و هیتلر.

 

و همین گونه هم باید باشد، چرا که «موجودیت روسیه» صرفا یک کشور، یا حتی یک تمدن نیست، بلکه یک رسالت جاودان هم هست. این رسالت چه تحت حکومت تزارها، چه کمونیست ها، فانوس راه دیگر کشورها بودن است، هدایت دنیا به سوی آینده ای درخشان، مرشدیت اخلاقی  و مقاومت در برابر نیروهای شر و در نهایت غلبه بر این نیروها.

«اوراسیا گرایی» ترکیبی غریب از تقدیر و اراده آزاد کالوَنیستی(نحله ای از مسیحیت پروتستان که ژان کالوَن فرانسوی بنیان گذار آن بود)، سرنوشت خدشه ناپذیر و عظمت انسان است. جغرافیا، یک تقدیر است. تاریخ، یک تقدیر است. مذهب، یک تقدیر است. کسی نمی تواند با سرنوشت بجنگد و کسی نباید هم با آن بجنگد! بلکه باید آغوش را به روی تقدیر گشود، چرا که تقدیرِ مقدّر خداوند برای انسان در نهایت، عظمت و شکوه است.

 

 

کلید تحقق این تقدیر، دولت روسی مقتدر است. آن دسته از حاکمان روس که تلاش کردند با تضعیف دولت، از این تقدیر منحرف شوند، برای روسیه چیزی جز شرمساری و شکست نیاوردند، که نمونه های تاریخی آن خروشچف، گورباچف و یلتسین بودند. آن ها که با تقویت دولت، به این تقدیر گردن نهادند، به شکوه روسیه افزودند و فارغ از همه خون ها، تراژدی ها و جنگ هایی که بر جای گذاشتند، به قهرمان تبدیل شدند: ایوان مخوف، پتر کبیر و البته جوزف استالین.

 

ایوان مخوف

 

 پتر کبیر

 

تردیدی نیست که ترجیح پوتین، بودن در کدام یک از این دو فهرست است. سخنگوی او، دمیتری پسکوف، ادعا کرده که پوتین «مدافع روس هاست، در هر کجای دنیا که زندگی می کنند». معاون رییس دفتر او هم گفته که «روسیه ای بدون پوتین وجود ندارد».

 

 

نشان ملی روسیه

به نظر می رسد که بیشتر حساسیت اوراسیایی پوتین از فیلسوف مورد علاقه او، ایوان ایلین Ivan Ilyin سرچشمه می گیرد، یک مهاجر روس فراری از انقلاب بلشویک ها در 1917 که در 1954 در سوئیس درگذشت.

 

ایوان ایلین

 پوتین در سخنرانی هایش از او نقل قول می کند و حتی در دیداری در سال 2014  با رهبران منطقه ای فدراسیون روسیه، خواندن یکی از کتاب های ایلین به نام «وظایف ما» را به آنان توصیه کرد. او بقایای جنازه ایلین و همسرش را از سوئیس به روسیه بازگرداند و در یکی از محترم ترین آرامگاه های روسیه، صومعه دونسکوی Donskoy در مسکو به خاک سپرد.

 

اوراسیا گرایی و ایلین، بر بنیان تعلیمات حرفه ای که پوتین به عنوان مامور KGB در دوران اتحاد شوروی دریافت کرده بود، تاریخ کشورش را برای او شرح و تفسیر کرده اند و آن چه را که می توان «طریقت عملیاتی»operational credo پوتین نامید، شکل داده اند.

ایلین در همان کتاب خود نوشت: " آن ها می خواهند «جاروی» یکپارچه روسیه را شاخه شاخه کنند و هر یک از آن شاخه ها را خرد کنند و با (سوزاندن) آن نور رو به زوال تمدن خود را احیاء نمایند."

پوتین در لباس KGB
 

از این رو، اولین اصل فراگیرِ طریقت پوتین این است: توطئه های غربی علیه روسیه بی وقفه است و با وجود این که آتش بس ها با غرب معمولا به لحاظ تاکتیکی به نفع روسیه است، صلح واقعی با آن، غیرممکن است. به این دلیل که خصومت غرب با روسیه، جاودانه است و از حسادت آن به وسعت، منابع طبیعی و، از همه مهم تر، روح فسادناپذیر و مقدس و رسالت الهی آن برای تبدیل شدن به فانوس هدایت دیگر کشورها، بر می خیزد.

نفرت غرب از روسیه به حکم بعدی منجر می شود: در پایان جنگ سرد، روسیه معادل آلمان سال 1919 در پیمان روسای بود- کوهی از تحقیر و بدبختی. به بیان خود پوتین، فروپاشی شوروی و "بزرگ ترین تراژدی ژئوپلیتیک قرن بیستم بود." در زمان اصلاحات گورباچف در اواخر دهه 1980، پوتین مامور KGB در آلمان شرقی بود، کشوری عضو پیمان ورشو که بیشترین تاثیر را از برنامه اصلاحات گلاسنوست و پروستروئیکای گورباچف گرفته بود. در نتیجه، زنده ترین خاطره پوتین از آن دوران، جمعیت خشمگینی است که پس از تخریب دیوار برلین، مقابل مقرّ KGB در شهر درسدن آلمان شرقی جمع شده بودند. درون ساختمان، پوتین و همکارانش، در حال سوزاندن اسناد بودند، در حالی که انتظار می رفت هر لحظه این جمعیت به درون ساختمان بیاید و همه کارکنان را در چند دقیقه به دار بکشند.

و سرانجام سومین و آخرین حکم: هدف استراتژیک نهایی هر رهبر میهن پرست روسیه(نه ابلهانی چون گورباچف و یلتسین) برطرف کردن این ظلم عمیق تاریخی، از طریق احیاء و اعاده دست کم شماری از دارایی های جغرافیایی، اقتصادی و ژئواستراتژیک از دست رفته با فروپاشی اتحاد شوروی است. یکی دو سال قبل تر، نگارنده این را «دکترین پوتین» نامید، دکترینی که رییس جمهور روسیه از نخستین روز قرار گرفتن در این جایگاه در سال 2000، قصد تحقق آن را داشته است.

 

میخایل گورباچف(چپ) و بوریس یلتسین، عوامل اصلی فروپاشی شوروی

عناصر اوراسیا گرایی، از زمان ظهور آن در میان مهاجران روس در چکسلواکی، اتریش و آلمان در دهه 1920، در میان ملی گرایان روس در دو طیف چپ و راست جامعه مهاجران، میان ناراضیان از اتحاد شوروی و میان احزاب دوران پسا-شوروی، به ویژه حزب کمونیست، نشو و نماء کرده است. ولی هیچ گاه به اندازه مقطع کنونی، محتوای اوراسیاگرایانه در میان رهبران کشور به این قوّت نبوده است. امروز اوراسیا گرایی بسیاری از بازیگران کلیدی سیاست روسیه- اگر نگوییم بیشتر آن ها- را به هم پیوند می دهد. این مساله به ویژه درباره حلقه نزدیکان پوتین که به روسی «siloviki» خوانده می شوند، صادق است: اعضای ارشد سرویس های مخفی و نیروهای مسلح، که بسیاری از آن ها مانند پوتین، فارغ التحصیل KGB اتحاد شوروی هستند. آن ها در مصاحبه ها و نوشته های خود، روسیه ای را به تصویر می کشند که مورد تهدید نیروهای خارجی است که بزرگ ترین این تهدیدات، ناتو و ایالات متحده هستند.

 

 

نماد اوراسیاگرایان

ولادیمیر پوتین در سخنرانی ها و مقالات خود در جریان رقابت های انتخاباتی ریاست جمهوری سال 2012، اعلام کرد که روسیه یک «تمدن یگانه» است که اقوام روسی را که از «هسته فرهنگی» روسیه سرچشمه گرفته اند، به هم متصل می کند. فرهنگ و ارزش های این تمدن عمیقا متفاوت از چیزی است که پوتین آن را یک راروپای «اخته و عقیم» خواند.

 

در یکی از مهم ترین خطابه های عمرش، در 18 مارچ 2014، در جلسه مشترک مجلس ملی روسیه درباره الحاق کریمه به فدراسیون روسیه، او گفت که غرب با " قانون اسلحه هدایت می شود" و به دنبال " بردن روسیه به گوشه(رینگ)" است و در دوران پسا-شوروی، " روسیه همواره فریب خورده، همواره با تصمیماتی که پشت سرش درباره آن گرفته اند، مواجه بوده است."

 

پیرو طریقت رییس، وزیر خارجه روسیه، سرگی لاوروف در بهار 2016 نوشت که این " در ژن های" مردم روسیه است که " تلاش‌های کشورهای غرب اروپا را برای مطیع سازی کامل روسیه، با شکست مواجه کنند و اجازه انکار هویت ملی و اعتقادات مذهبی روسیه را به آن ها ندهند."

در همان مقاله، لاوروف استدلال می کند که جنگ جهانی دوم اصولا توسط الیت سیاسی ضد روسی در غرب اروپا رقم خورد که به دنبال سوق دادن هیتلر به سوی حمله به اتحاد شوروی بودند." لاوروف ادامه می دهد: " ما شاهدیم که چه گونه آمریکا و متحدان غربیِ تحت هدایت آن، برای حفظ سلطه خود با هر ابزار ممکن، تلاش می کنند...به کارگیری انواع فشارها، از جمله تحریم های اقتصادی و حتی مداخله مستقیم نظامی. (ایالات متحده) جنگ اطلاعاتی در مقیاس کلان به راه انداخته است. آمریکا یک فناوری تغییر رژیم از طریق سازماندهی انقلاب های رنگی به وجود آورده است."

محقق کردن دکترین پوتین با دو روایت تبلیغاتی همپوشان با هم، پشتیبانی می شود که هر دو از هسته‌ی فکری اوراسیا گرایی، یعنی سرنوشت و سلحشوری، تقدیر و اراده، نشات می گیرند. نخست، روسیه دوباره " بر پاهای خود می ایستد" و به همین دلیل غرب- بیش و پیش از همه ایالات متحده- علیه آن اعلان جنگ کرده اند. و دوم این که، گرچه دشمنانی سرسخت از هر سو روسیه  را تهدید می کنند، تا وقتی پوتین سکاندار است، روسیه نباید بترسد: او نه تنها سرزمین مادری را حفاظت می کند، که دوباره جایگاه رعب آور و مورد احترام روسیه را باز خواهد گرداند.

بی تردید، این یک کارزار تبلیغاتی موثر و بی وقفه است. اما توفیق پوتین در جا انداختن برنامه اش برای روسیه، بازتاب چیزی بسیار خطرناک تر برای قدرت های غربی است: ظهور روسیه اوراسیایی.

از زمان شروع سومین دوره ریاست جمهوری پوتین در 2012، به ویژه از زمان الحاق کریمه به فدراسیون روسیه، پایش افکار عمومی به نحوی پیوسته و فزاینده آشکار می کند که پذیرش گزاره های کلیدی اوراسیا گرایی دیگر مختص پوتین و مقامات ارشد حکومت نیست، بلکه به طور فزاینده ای مورد اقبال توده های ملت روسیه قرار می گیرد. طبق نظرسنجی های انجام گرفته توسط «مرکز لِوادا»، یک سازمان پژوهشی مستقل روسی، مردم این کشور معتقدند که روسیه «صلح طلب» است و به دنبال جنگ نیستند؛ جنگ از بیرون، روسیه را تهدید می کند. اگر جنگی به را بیافتد، تقصیر آن متوجه روسیه نیست، و مقصر در وهله نخست غرب و «عروسک های خیمه شب بازی» غرب هستند. نبردهای نیابتی با غرب، به ویژه آمریکا، همین حالا هم به نوعی در اوکراین و سوریه در جریان است. الکس لِوینسون، جامعه شناس سیاسی و متخصص افکارسنجی روس، در اکتبر 2016 در مقاله ای نوشت: " گرچه مردم از بدتر شدن اوضاع اقتصادی آگاهند، «آماده» هستند که برای عظمت روسیه، این بار را به دوش بکشند. روسیه آماده پاسخ دادن به تهدیدات است. دارای تسلیحات هسته ای و از ان مهم تر، در نسبت با غربی ها، همیشه حق با روسیه است. ظلم تاریخی همواره بر روسیه روا داشته شده است." لوینسون این ها را «عناصر کلیدی» در افکار عمومی روسیه می داند و نتیجه می گیرد: " یک اجماع بی بدیل میان عامه مردم و مقامات ایجاد شده است. این واقعیت، ارزش خود را ثابت کرده است. اکنون دو سوم جمعیت، فعالیت های نماینده اصلی خود را تایید می کنند که کسی نیست جز: پوتین."

این جنگ سرد نیست. اما غربی ها هر چه بیشتر به روسیه اوراسیایی پوتین نگاه می کنند، معذّب تر می شوند.

نویسنده: لئون آرون

منبع: Commentary

برچسب ها: پوتین روسیه